مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

951

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - ايستاد وفرمود : انّا للَّه‌وانّا اليه راجعون . وأشك از ديدگان حضرت سرازير شد . از علت اين حال سؤال شد ، فرمود : اينك جبرئيل است كه مرا خبر مىدهد از زمينى كه در كنار شط فرات واقع شده وكربلايش گويند كه فرزند من حسين پسر فاطمه ، در آن سرزمين كشته مىشود . عرض شد : يا رسول اللَّه ! كه اورا مىكشد ؟ فرمود : مردى به نام يزيد ، خدايش لعنت كند . وگويى جايى را كه حسين در آن جان مىدهد ومحلى كه در آن دفن مىشود مىبينم . سپس رسول خدا صلى الله عليه وآله با حالتي اندوهناك از اين سفر بازگشت وبر منبر شد ومردم را پند داد . حسن وحسين نيز در مقابل آن حضرت بودند . چون از خطبه خواندن فارغ شد ، دست راستش بر سر حسن عليه السلام نهاد ودست چپ بر سر حسين عليه السلام وسر به سوى آسمان برداشت وعرض كرد : پروردگارا ! همانا محمد بندهء تو وپيغمبر توست واين دو ، پاك‌ترين فرد خاندان من وبرگزيدهء فرزندان من وخانوادهء من هستند كه پس از خود ، اين دو را در ميان امتم به جاى مىگذارم . وجبرئيل مرا خبر داد كه اين پسرم كشته وخوار خواهد شد . بارالها ! اين جان بازى را بر أو مبارك فرما واورا از سروران وشهيدان قرار بده . بارالها ! بر كشنده‌اش وآن كه اورا خوار كند ، بركت عطا مفرما . » راوي گويد : « مردمى كه در مسجد بودند ، يكباره ناله وفرياد از دل بركشيدند وهاىهاى گريستند . رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود : آيا بر حسينم گريه مىكنيد واورا يارى نمىكنيد ؟ سپس آن حضرت با رنگى افروخته وچهره‌اى سرخ بازگشت وخطبهء كوتاه ديگرى خواند وأشك از هر دو ديدهء آن حضرت به شدت فرو مىريخت . سپس فرمود : اى مردم ! همانا كه من دو يادگار نفيس در ميان شما به جاى گذاشتم وآن دو ، كتاب خداست وعترت من ، يعنى خاندان من وآنان كه با آب وگل من آميخته شده وميوهء دل من وجگرگوشهء منند . واين دو از هم هرگز جدا نگردند تا در كنار حوض بر من وارد شوند . هان كه من در انتظار ملاقاة با آنان هستم ومن دربارهء اين دو ، هيچ از شما نمىخواهم ، به جز آنچه پروردگار من به من دستور داده است . پروردگار من به من امر فرموده ، من دوستى خويشان ونزديكان خود را از شما خواستار شوم . مراقب باشيد فرداى قيامت كه در كنار حوض مرا ملاقاة مىكنيد ، مبادا خاندان مرا دشمن داشته وبه آنان ستم نموده باشيد . هان كه روز قيامت سه پرچم نزد من خواهد آمد . پرچم أولى ، پرچمى است سياه وتاريك كه فرشتگان از آن به وحشت خواهند بود ودر نزد من مىايستد ، پس من گويم : شماها كيانيد ؟ نام مرا از ياد ببرند وگويند : ما خداپرستان از عرب هستيم . من آنان را گويم : نام من احمد ، وپيغمبر عرب وعجم هستم . آن‌گاه گويند كه : يا احمد ! ما از أمت تو هستيم . -